"پنجشنبه","Saturday" => "شنبه","Sunday" => "يكشنبه","Monday" => "دوشنبه","Tuesday" => "سه شنبه","Wednesday" => "چهارشنبه","Friday" => "جمعه"); $month = Array("فروردين","ارديبهشت","خرداد","تير","مرداد","شهريور","مهر","آبان","آذر","دي","بهمن","اسفند"); list( $gyear, $gmonth, $gday ) = preg_split ( '/-/', '2005-02-09' ); list( $jyear, $jmonth, $jday ) = gregorian_to_jalali($gyear, $gmonth, $gday); echo "
" . $week["Wednesday"] . " ". $jday . " " . $month[--$jmonth] . " " . $jyear . "
" ?>

چند ساعت قبل از بازى، گزارش على فولادى، خبرنگار شرق از بحرين


منامه، چند ساعت قبل

منامه با آنچه تصور مى رفت متفاوت است. از آن خيابان ها و ساختمان هاى شيك كه وعده مى شد خبرى نيست و بهترين خيابان ها با محله هاى معمول تهران برابرى مى كند. تنها نكته بارز تعدد عجيب خارجى هايى است كه اغلب از شرق دور آمده اند و كارگر هستند. وفور اين كارگرها و سرمايه گذاران بخش خصوصى بافت اجتماعى بحرين را با ديگر كشورهاى عربى حاشيه خليج فارس متمايز كرده و موجب دورى مردم اين سرزمين از سنت هاى قبيله اى آشناى صحرانشينان شده است. زنان چه با حجاب و چه بى حجاب، پشت فرمان اتومبيل هاى جديد مى نشينند و از روبه روى هتل ها و رستوران هاى لوكسى كه سراسر منامه را در برگرفته عبور مى كنند. اين هتل ها ظاهراً همان تفريحگاه هاى معروف شيوخ عرب است كه حتى آوازه اش به تهران هم رسيده. اتفاقى كه مسلماً خوشايند مسلمانان بحرين كه اغلب شيعه هستند نيست. در گوشه گوشه خيابان هاى نه چندان جذاب منامه، شعارهاى اسلامى مانند استغفرالله، سبحان الله و... در كنار تفرجگاه ها فضاى عجيب و متناقضى را به وجود آورده است. روى يكى از ديوارها، پارچه سياه رنگ بزرگى با نوشته «هيهات من الذله...» خودنمايى مى كند و اين گمانه را كه مسلمانان اتباع بحرينى را از كار در اين مكان ها بر حذر مى دارند و در عوض خارجى ها را به كار مى گيرند قوت مى بخشد. شايد به همين دليل اين ادعا كه زبان انگليسى رايج ترين زبان بحرين است بيراه نباشد. زبان فارسى هم زبان فراموش شده اى است.
بدتر از همه اين كه اخيراً وزارت امور خارجه ايران مدرسه ويژه فارسى زبانان منامه را به بهانه بالابودن هزينه بست و عملاً آنها را مجبور كرد براى تحصيل به مدرسه عرب زبان ها بروند. در عين حال در جاى جاى منامه مى توان ايرانى هاى زيادى را كه تابعيت بحرينى دارند يافت. يكى از آنها جوانى است به نام «شهاب الدرازى» كه مهماندار شركت هوايى «بريتيش ايرويز» است. از پدرى ايرانى و مادرى عرب به دنيا آمده ودقيقاً آنچه از يك جوان عرب خوشگذران انتظار مى رود در چهره و ظاهرش پيداست. در يك نگاه نفهميديم كه ممكن است ايرانى باشد. اما عكسى از يك خواننده ايرانى لس آنجلسى كه از آينه ماشين لوكسش آويزان است ما را به حيرت مى اندازد. جلوتر مى رويم و سئوال مى كنيم كه ناگهان مى گويد: «قربون هرچى ايرونيه...» ما را سوار اتومبيل آمريكايى شيكش مى كند و خيابان هاى خلوت منامه را روى سرش مى گذارد. موسيقى ايرانى لحظه اى از بلندگوهاى كركننده اتومبيل قطع نمى شود. مى گويد در منامه جذاب تر از اتومبيلش نيست و بعد مرتب قربان صدقه ايران مى رود. ما هم نفس به نفس ياد ايران مى كنيم. شهاب از تنها تجربه سفرش به ايران مى گويد كه با پيكان عمويش در ترافيك اصفهان گرفتار شده بود. اين همه مدت مانده بود دردش را به كه بگويد. شهاب كه نام خانوادگى اش را مدت ها قبل پدرش به عربى تغيير داد درباره آن باخت لعنتى سه بر يك ايران مى گويد:

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 

«اغلب بازيكنان آن دوره هر شب از آن باشگاه شبانه به آن يكى مى رفتند و حتى يك شب در هتل بند نمى شدند. اما حالا انگار اوضاع فرق دارد. آمدم سرى به هتل اكرام پلازا ـ محل اقامت تيم ملى ايران ـ زدم و هيچ كس را بيرون اتاق ها نديدم. فكر كنم اين بار برد با ما باشد، دست كم با دو گل.» شهاب براى دوست خوش قيافه اش كه پشت ما داخل ماشين نشسته رجز مى خواند. پسرى با موهاى بلند به شيوه اروپايى ها با كلاه لبه دار با مارك «گپ». اسمش را مى پرسم. جوابش با آن لحن خشن عربى تكان مان مى دهد: «خليفه» به انگليسى مى گويد: «ايرانى ها مخصوصاً على دايى به خوبى گذشته نيستند و حتماً بازنده بازى خواهند بود. خليفه به همراه برادر كوچكتر شهاب كه او هم فارسى مى داند مشغول تحصيل در رشته الكترونيك هستند. برادر شهاب از وضعيت دانشگاه و تحصيل مى گويد و اينكه اوقات بيكارى مشغول كشيدن «شيشه» مى شود كه بعد مى فهميم منظورش قليان است! در تمام ساعاتى كه در خيابان هاى سوت و كور و گرد گرفته منامه مى چرخيم، هيچ جذابيتى نمى بينيم. نه سرى، نه صدايى و نه ناله مستانه اى. شايد بهترين جا همين اتومبيل شهاب باشد كه براى سرگرم كردن ما با ماشينش هر كارى كه مى داند رو مى كند. مدام ويراژ مى دهد و «تيك آف»هاى عجيب و غريب و دور در جاهايى كه كل خيابان را پر از گرد و خاك مى كند. مى ترسد نكند به ما خوش نگذشته باشد. مى گويد آرزو دارد اتومبيل شيكش را از مرز رد كند و بياورد تهران و آن وقت شعبده بازى كند. شهاب الدرازى و برادرش نمونه اى از هزاران ايرانى هستند كه هر چه كرديم از آن بدذاتى هاى مخصوص اعراب چيزى در آنها نديديم، فكر و ذكرشان پيروزى ايران است، همانطور كه دغدغه اصلى ايرانى ها در اين چند روزه همين است.
•••
بايد رفت «جام جهانى»، برابر ديدگان كل دنيا، تا گوهرهايمان كه طى قرون خاك تحجر گرفته اند به چشم آيند و پنهان نمانند. تا بى شباهتى مان را با همسايگان نشان دهيم و ثابت كنيم كدام مردم براى شادمانى بهتر از ايرانى ها هستند؟!تمام دنيا تعصب را كنارى زدند و در كارى بزرگند، تا كى مى توان غايب بود؟ اين سئوالى است كه آدمى از خود مى پرسد. آيا جوابى هست؟

در همين زمينه:

دنبالک:
http://mag.gooya.ws/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/18065

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'چند ساعت قبل از بازى، گزارش على فولادى، خبرنگار شرق از بحرين' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2016