خودخواهی و احترام، ن. واحدی
منظور از "احترام" حفظ يک ارزش والای اجتماعی، يعنی "شرف آدمی" است. اين ارزش ولی نظرات افراد را شامل نمی شود زيرا نظر افراد از مقوله ديگری است. نظرها را بايد با وزنه حقيقت و نه احترام سنجيد. به ويژه سخن ناحق را بايد به صراحت رد کرد زيرا در غير اين صورت آنچه باقی می ماند فقط "تعارفی شاه عبدالعظيمی" است. در ايران دوران تجدد، به غلط "احترام به دگرانديش" را منش دمکراتيک قلمداد کرده اند. اين اشتباه از اينجا ناشی می شود که واژه احترام معنی يگانه ندارد و ازآن در قول های مختلف استفاده می شود. از اين رو احترام به يک نظر يا انديشه ای به معنی پذيرش آزادی انديشيدن و نه خود آن انديشه است.
کاوش های جديد درباره تاريخ موجوديت انسان حکايت از قدمتی ميان پانصد هزار تا يک ميليون سال دارد. نقاشی ها و علائمی که انسان بدوی در غارها و ديواره های کوهستان ها ازخود به جای گذاشته است نشان می دهند که اين انسان با اشارات و حرکات و ترسيم اشکال که استعداد هنری وی را می رساند با خود و با ديگران رابطه برقرار می کرده است؛ آنچه امروز «کمونيکاسيون» يا رابطه اطلاعاتی نام دارد. اين رابطه به خاطر قصدی خودخواهانه ولی با هدفی متعالی يعنی جلب همکاری ديگران در تحقق آن قصد دنبال می شده است. قصد خودخواهانه را رقابت گويند.
بنابراين رقابت و همکاری، پايه زندگی جمعی انسان در رسيدن به هدفی متعالی است. اين فرآيند ولی تنها به زندگی انسان مربوط نمی شود بلکه پايه های اساسی کّل جهان اند که در فرصت ديگری به بررسی آن خواهيم نشست.
اما ذاتأ برای جلب همکاری، دو عنصر مورد نياز است. يکی تشريح محيط که نظری فردی و آن ديگری فهم و يا قبول آن نظر از سوی ديگران می باشد. از سوی ديگر تا آنجا که اين نظر مربوط به برخورد انسان با طبيعت می شود، مانند وجود يک شکار يا درنّده در محّل معينّی، انطباق آن نظر با "عين"، بنا بر حکم عقل، دلالت بر صحّت آن دارد. به عبارت ديگر آن نظر از راه مشاهده قابل توجيه است. ولی اگر اين نظر به روابط آدمی با يکديگر مربوط باشد، مانند رقابت يا همکاری، دوستی يا دشمنی، ترس يا امنيت، نوازش يا خشونت، ديگر هيچ نظری بدون اعتباری قابل فهم نيست.
پس انسان بدوی عنصر عقل را در توجيه امور طبيعت، و عنصر فهم را در تشريح دشواری های اجتماعی به کار برده است. بر اين مبنا نيز علوم تجربی و علوم انسانی به طور تاريخی به وجود آمده اند.
جالب اينجاست که اين تشريح و تفهيم هزاران سال است که اعتبار خود را در متافيزيک و دين می جويد و آن را به مردم تحميل می کند زيرا اين اعتبار از پايه خودخواهی يعنی رقابت به بيرون تنوره می کشد تا ريشه همکاری را خشک کند. تز «رقابت» ولی بايد با آنتی تز خود که «همکاری» است گلاويز شود تا سنتز خود را که در کلام هدف متعالی خلاصه شده است شکوفا نمايد. اما اعتبار دينی و يا متافيزيکی ( مانند قدسی، سرمشق يا مرجع سلطه) اختيار را از انسان می گيرد و با اين سلب اختيار، رابطه ديالکتيکی بالا را درهم می شکند و از آدمی يک ماشين ساده می سازد. ماشينی که بر اصل فرمان و فرمانبری کار می کند.
اتفاقأ انسان بدوی بنا برآنچه به جای گذاشته است در جستجوی همکاری برای رسيدن به تعالی کوشش فراوان داشته است. اين کوشش به معنی منع تک روی است، به معنی ايجاد چارچوبی برای زندگی مسالمت آميز است که به صورت روش هائی هنجاری نيز متجلی شده است.
ولی آنچه در اين مختصر اهميت دارد، فرآيند "جمع اطلاعات، تبديل آن به يک نظر، انتقال نظر به ديگران، فهم آن نظر و بالاخره اطمينان به درک آن به وسيله پاسخ گيری و يا واکنش مخاطب" می باشد. فرآيندی که فرآيند شناخت می باشد. اما درست همين فرآيند با امر تجدد سخت دگرگون شده است، دگرگونی ای که دو وجه انسانی و اعتباری دارد.
از اينجا به جرئت می توان ادعا کرد که گره دشواری های جامعه ايران نيز در بی خبری ازاين دگرگونی است، بی خبری ای که به بيراهه انقلابی افتاد. اما ميان انقلاب کپرنيک و انقلاب فرانسه تفاوت از زمين تا آسمان است.
لازم به يادآوری است که حافظ شيراز در قرن چهاردهم ميلادی دگرگونی فرآيند شناخت را در بيانی فلسفی – عرفانی ارائه کرده است که در زيبائی نظيرندارد. او می گويد:
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا می کرد
در حالی که کار کپرنيک که حدود يک قرن بعد انجام شده چيزی جز اثبات تجربی نظر حافظ نيست. کپرنيک که از ترس کليسا کارهای علمی خويش را تا پای مرگ پنهان نگه داشته بود می بيند اگر جای فلک چرخان و زمين را با هم عوض بکند می تواند پديده های آسمانی را با دقت بيشتری پيشگوئی نمايد. نظر توجيهی کپرنيک خط بطلانی بر باور سعدی است که اعتبار خود را از فلسفه دين يا بهتر، حکمت الهی، می گيرد:
ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند / تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
چنين بيانی با قرار دادن زمين در مرکز جهان، انسان را مقصود خلقت می کند. در حالی که کپرنيک اين مقصود را به چالش می کشد: "مقصود از خلقت جهان هيچگاه انسان نبوده است که مدام سنگ خودمحوری خويش را به سينه می زند". آشکار است اين نظر نه تنها کليسا را سخت نگران می سازد بلکه انسان آسمانی را زمينی می نمايد.
درست در پناه همين اعتبار توجيهی کپرنيک، رشد و گسترش علوم تجربی که تا آن موقع در زير سايه کلام الهی اجازه تفحص داشت ميسرگرديد. اما با اين گسترش که تأئيد را به نفی کشيد معنی فرآيند شناخت نيز به وسيله امانوئل کانت به ترديد کشيده شد. مطلبی که نخبگان و روشنفکران ايران هنوز که هنوز است ازآن غافل مانده اند.
کانت نخستين کسی است که به ژرفای نظر کپرنيک توجه می کند. اين توجه بسيار جالب است. او می گويد اگر کپرنيک با جابجائی فلک و زمين به حقايق عالم پی برد، جابجائی مرجع خرد از آسمان به زمين نيز شناخت بهتر و معقول تری به آدمی می بخشد. به عبارتی ديگر "اين آسمان نيست که در فرآيند شناخت خرد خود را به انسان می نماياند بلکه اين انسان است که دراين فرآيند به آسمان خرد عطا می کند.»
چنين سخنی به راستی سخن حافظ است که در بالا بدان اشاره رفته است. سخنی که به انسان ارزشی اساسی می دهد، ارزشی که شرافت نام دارد. اين شرافت بيان خداوندگاری انسان زمينی است. اين ديد به واقع تفسير ديگری از نظر تورات است که می گويد خداوند انسان را بسان خويش آفريده است. چنين سخن را از زبان مولوی در باره منصور حلاج هم می شنويم که در زمره صوفيان ايران قرار دارد:
می گفت در بيابان رنده دهن دريده / صوفی خدا ندارد او نيست آفريده
اما جنبه نسبی " فرآيند شناخت " کانت را در فحوای کلام سرمد نيز می توان ملاحظه کرد :
ملا گويد که برشد احمد به فلک / سرمد گويد فلک براحمد برشد
پس "انسان به دنبال يافتن خرد در طبيعت نيست. بلکه اين آدمی است که به دنيا خرد می بخشد". از اين رو آنها که خرد را در آسمان می جويند خود حقيرند، بنده خردند و در اين بندگی نيز به همنوعان خود ظلم می کنند، زيرا از بزرگی و شرافت انسان غافل مانده اند.
ريشه اين دشواری ولی در درک ناقص از آزادی، عدالت، مردمسالاری و دين نيست بلکه اين دشواری يک دشواری ساختارياست؛ دشواری رابطه انسان با همنوع و محيط زندگی است. دشواری ای که در کلام "Respect" يا "احترام" متبلور می شود. شايد کلام "احترام" به درستی معنی اين واژه را به دست ندهد. زيرا "Respect" به معنی ديگران را آن طوری که هستند گران دانستن، آنها را گسترشی از پيکر خود شمردن و با خود هم طراز ديدن است. آنچه سعدی در شعر "بنی آدم اعضای يک پيکرند" می آورد که در هرحال نمی توان آن را به مضمون تعظيم و تکريم، يا سلطه بر ديگران تعبير کرد.
منظور از "احترام"حفظ يک ارزش والای اجتماعی، يعنی "شرف آدمی" است. اين ارزش ولی نظرات افراد را شامل نمی شود زيرا نظر افراد از مقوله ديگری است، چه هر نظری می تواند فقط درست و يا غلط باشد. از اين رو نظرها را بايد با وزنه حقيقت و نه احترام سنجيد. به ويژه سخن ناحق را بايد به صراحت رد کرد زيرا در غير اين صورت آنچه باقی می ماند فقط "تعارفی شاه عبدالعظيمی" است. همين تعارفات پايه رنجوری امروز ماست. در ايران دوران تجدد، به غلط "احترام به دگرانديش" را منش دمکراتيک قلمداد کرده اند. اين اشتباه از اينجا ناشی می شود که واژه احترام معنی يگانه ندارد و ازآن در قول های مختلف استفاده می شود. از اين رو احترام به يک نظر يا انديشه ای به معنی پذيرش آزادی انديشيدن و نه خود آن انديشه است. سقراط به خاطر آزادی انديشه جام زهر نوشيد. اين آزادی ولی ارزش ديگری غير از ارزش حقيقت و ارزش انسان "Respect" يا احترام است.
ارزش انسان از اين جهت والاست که در تناسب با خودش ارزش دارد. يعنی کسی که می خواهد محترم شمرده بشود بايد آغوشی باز نيز داشته باشد؛ باز برای قبول ديگران، باز برای قدرشناسی، باز برای گفت و شنودی که او را در ديگران تشخّص می دهد (مارتين بوبر). درست اينجاست که آدمی می فهمد که "من" بدون ديگران هيچ و با ديگران همه تشخص اوست. اين تشخص ولی در "احترام متقابل" خانه دارد که همان حفظ شرافت آدمی است.
گرفتاری امروز ايران نتيجه رعايت نکردن همين "احترام " يا شرافت انسان است که مشمول نظرات دانشمندان ما نيز می شود. نگاه کنيم، جامعه ايران به شهادت تاريخ درهمين ۶۰۰ سال گذشته نه تنها حکما و خردمندان خود را با خشم و غصب بی مورد تعقيب قرار داده و به جان و خانواده شان تجاوز و آسيب رسانيده بلکه آثار آنها را نيز به شعله آتش سپرده است. اولّی لگدمال ساختن شرافت انسان و دوّمی نمايشی از شکستن پای حقيقت می باشد. چنين مرثيه ای را در غرب هم مشاهده می کنيم. آنجا نيز، چون ايران، گفته های حکما را با احکام کتب مقدس می سنجيدند که معيار حقيقت شمرده می شد. اما درغرب کسی مانند گاليله پيدا شد که با وجود تهديد و محاکمه باز پايش را به زمين کوبيد و گفت: "با اين وجود تو می چرخی".
اين سماجت شييه سماجت سقراط است. با اين تفاوت که حالا منظور گاليله آزادی فکر نيست. بلکه او اعلام می کند که معيار حقيقت نه احکام الهی بلکه تجربه است. از اينجا نه تنها نظريه حقيقت ارسطو ترک برمی دارد بلکه افزون تر، شرافت انسان از سياه چال متافيزيک رهائی می يابد تا در آسمان تمدن چون خورشيدی همه چيز را مجذوب خود کند. چنين گاليله ای را ايران در آسمان تمدن خود نداشته است زيرا دين و جنگ های داخلی و خارجی پرورش استعدادها را ناممکن ساخته است.
به عکس، عدم «احترام متقابل» و ناتوانی در تميز ميان «شرافت و حقيقت» در اين صد سال اخير نه تنها عقب ماندگی علمی و فنی در سرزمين ايران پديد آورده بلکه شديدأ جامعه را به ورطه انجماد فکری کشانيده است. به ويژه اين انجماد فکری جامعه را به جای روآوری به تطور که پايه دگرگونی ها و گوناگونی جهان است به انقلاب به معنی تخريب آنچه هست کشيده است. غافل از اينکه آنچه هست زمينه تکامل فرداست. آنها که اين زمينه را نابود می کنند فردائی نخواهند داشت. اما سکه تطور دو رويه دارد: روئی که شدن ها و گوناگونی ها را بر معيار "کل بزرگتر از جمع اجزاء آن" است ورق می زند (آنچه که امروز در کلام سين ارژی بيان می شود)، در حالی که سوی ديگر آن به چالش گرفتن اخلاق و آداب می باشد که در طول هزاران سال چه به صورت هنجارهای دينی و يا چه در شکل هنجارهای عقلانی در تنظيم روابط معاشرتی نقشی متأسفانه ناموفق داشته است. اين عدم موفقيت ولی ناشی از اين است که اخلاق در هيچ کلامی جز کلام تطور نمی تواند پيله کند. مطلبی که بايد بيشتر گشوده گردد تا گره گرفتاری های اجتماعی – سياسی – دينی باز شود.
رقابت (Hardware) تنها در زيرسايه احترام متقابل می تواند ريشه پيدايش افکار خردگونه بشود. در حالی که همکاری (Hardware) که شرط تکامل و تعالی فعاليت انسان است به همبستگی سازمانی و همبستگی مکانيکی نياز دارد. با اين حال سوای امر رقابت و همکاری، فرآيند تکامل (Software) همانا انديشه ايست که می تواند واقعأ از وجود يک جمعT کلّی را بسازد که بزرگتر از مجموعه اجزای خود (ارسطو) است. قدرت اين انديشه که "سين ارژی" نام دارد جريان فرآيند تطور را سبب می شود.
انجماد فکری ايران که از دوران صفويه به بعد راه هر گونه انديشه متّرقی و خردگرا را مسدود نموده اتفاقأ درست به دليل ناآگاهی از کار رقابت، همکاری و تکامل بوده است. به ويژه که تا به حال مسئله تکامل تنها در معنی "تهذيب اخلاق " در جامعه به کار برده شده است. از اين روتحولات ايران چه به هنگام انقلاب مشروطيت و چه به هنگام انقلاب اسلامی کشور را نه در جهت تکامل بلکه به سوی انحطاط برده است
امروز نيز "کاسه چه کنم" روشنفکران و به اصطلاح کارشناسان سياسی ايران مملو از ناآگاهی تاريخی و بی اطلاعی از ساختار جامعه کنونی و بيسوادی اجتماعی است. چنين کاسه ای هيچ گاه " جام جهان بين " نمی شود بلکه تنها می تواند مانع جهان بينی گردد. زيرا اين جام در کنار جغجغه اتمی به فروکشی شوق انديشه های کمال آفرين انجاميده است. از اين سخنان پيداست که آزادی ايرانيان از بند شقاوت و خشونت اين حکومت نيازمند احيا و نوسازی فرهنگ ملی همراه با قدرت انديشه ای خردگرا و وحدت ساز است.
مونيخ - دکتر ن. واحدی